رفـتـی وآتــش زدی بـر بـاغ و بستانم چراخـنـده را بـردی ز ایـن لـبهای خـندانم چراگـشتـه بــود روشـن ز تــو شـب هــای مـنرفـتی و بـا خـود تـو بـردی ماه تابانم چراتــــوطــبـــیـب و مـــرهـــمِ دردهــای مــنرفتی پاشیدی نمک برزخمِ بی درمانم چرامـی ســرودم نـغــمـه آزادی و دلـبـسـتـگیرفـــتـی و کـــــردی تـــــو زنــــدانـــم چرامـی پـیچـید عـطر تـو در کلـبهٔ پرمهرِعشقبـردی از کـاشـانه ام ایـن بوی مستانم چراعشق تو پوشیده بود چون لباسی این تنمایـن چنین رفتی تو آخر کردی عریانم چرابـا تـو چـون بـلبـلِ آوازه خـوان بـودم ولیداغ تو ماند برسینه ام کردی تو گریانم چراپـا نهـادی در دلـم از عـشق تـوشـاعر شـدمرفتی و حتی نخواندی بیتی از دیوانم چرا کاظم عفتیان
+ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط کاظم عفتیان
|
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: کاوه شریعتی
تاريخ: جمعه
25 آذر
1401 ساعت: 22:09